|
دخترک کنار ساحل نشسته بود ... سالها بود که اونجا بود اما حتی یه نگاه کوچیک بهش نکرده بود ... حتی نذاشته بود چشماشو ببینه ... آخه دخترک عاشق بود ... چشماشو دوخته بود به آب ... اونم فقط و فقط دخترک رو نگاه می کرد که سالهاست همونجا نشسته ... دخترک به دریا خیره شده بود انگار منتظر کسی بود ... اما کسی قرار نبود بیاد ... یعنی گفته بود میاد اما دیگه نمیومد ... اصلاً چه اهمیتی داشت که بیاد یا نه دخترک که منتظر می موند چه بیاد چه نیاد ... یه چیزی ت دلش گفت بلند شو بزن به دریا اون دیگه برنمی گرده ، خسته شده دیگه برنمی گرده... دخترک بلند شد ، برای اولین بار به جزیره نگاه کرد لبخند زد و زد به دریا ... رفت و رفت تا دیگه جزیره نتونست ببیندش اما تا ابد اولین و آخرین نگاه دخترک روی تک تک اجزائش حک شد ....جزیره آتیش گرفت ....
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم فروردین 1388 23:40 توسط مونا |
|
| ||||||