|
شب .. تب .. هذیان درد .. مرگ .. گریه تو .. او .. تنها .................... آن مرد رفت آن مرد در باران چشمانت رفت او .. تو را .. تنها .. گذاشت گریه در چشمانت جان می گیرد او .. تو را .. تنها .. گذاشت نگاهت هذیان می بارد او .. تو را .. تنها .. گذاشت التهاب تب بر صورتت گل می زند او .. تو را .. تنها .. گذاشت درد زنده می شود در وجودت او .. تو را .. تنها .. گذاشت شب چشمانت آغاز می شود ـ تیره و تار ـ او .. تو را .. تنها .. گذاشت مرگ جان می گیرد ... آن مرد ......... رفت .... ... ..+ نوشته شده در جمعه یکم آذر 1387 19:31 توسط مونا |
|
| ||||||