|
سوراخ جیب هایم چه زار می زنند ... تمام رازهایت را به دخترکان سر کوچه بخشیدم چقدر شادی به چشم هاشان می آمد و از دهانشان می رفت تا انتهای هر کوچه ی کهنه ی ابدی که روزگاری من را به تو می رساند و امروز به تنهایی ... دلت در در امتداد همین پیچ ها از جیب های پاره ام افتاد و سهم دخترکی شد چند ساله و من تا ناکجای این پس کوچه های پرت جیب هایم را سرزنش کردم که راز نگهدار نبودند ؛ و چقدر زار می زنند ... + نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386 18:52 توسط مونا |
|
| ||||||