قلمم بی تابه ، می نویسم از خودمون تند تند ، تن این کاغذ تب کرده ، می ترسم آتیش بگیره و بسوزیم ، خیلی از خودمون نوشتم و پرش کردم از اسم تو.
این بار نوبت این غریبه هاست که بسوزند ، نه قصه ی ما ، حتی اگر گفتنش گناه باشه ، ما که بارها و بارها سوختیم از سرمای شرم حرف های نگفته ، تو هم که گونه هات سرخ شده ، به سرخی این قصه ، سوختی ، از تب این کاغذ و از سرمای این شرم ، این دست و اون دست نکن ، قصه توی دست های منه ، سرخ و
هوس انگیز؛ پس حرفت رو بزن ، یه دوستت دارم که دیگه این حرف ها رو ندارهحالا چه تو بگی ، چه من
مگه فرقی هم می کنه ، ما که هر دو به یه جا می رسیم ، آخر این قصه بازم می رسیم به هم ...
پس بگو بذار همه ی این دنیا بدونن ، آخرش که تو می شی آدم و منم می شم حوا ، اما این بار من سیب رو گاز می زنم و تن کاغذی همشون آتیش می گیره از سرخی این قصه و پرتمون می کنن ، از این دنیا به دنیای خودمون .
حالا دیدی که هر دو باز هم به یه جا می رسیم ، آخر این قصه باز هم می رسیم به هم ، حالا چه فرقی می کنه ، چه توی این دنیاچه توی دنیای خودمون ؛ پس یا تو حرفت رو بزن یا بذار من یه گاز گنده به این قصه بزنم
سیبمون که دیگه به آخرش رسیده ...
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 0:56 توسط مونا
|