|
تقدیم به بانو که جای خالیش افسرده است ...
بانوی شب های خالی ، همدم شب های تنهای من نیستی که دستانت گهواره ام باشد ؟ اشک هایم را به کدامین دست بسپارم حالا که دیگر جواب دیوانگیم خاموشی است؟ کلماتم سردند و خسته و ناتوان شب هایم دردند و قربانگاه افکار نمی دانم به کدامین گناه فاش نکرده مجازاتم می کنی ؛ گفته بودی بازمی گردی و اکنون.. رفته ای !!! چه کنم با این همه حرف که سرزنشم می کنند؟ چه کنم با این همه بغض که چون خوشه های تلخ و عذاب آورمی بلعم و روزی ریشه های مرا چون درختی پیر می خشکانند... هم نام من ، باران را به خاطر داری ؟ آن شب که نه من باریدم و نه تو و آسمان تقاص سنگینی ما را پس داد و یکی شدیم با آسمان و باران ... بانوی شب های خالی ، همدم شب های تنهای من سکوتم را بشکن برگرد ... + نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387 7:44 توسط مونا |
|
| ||||||