من و تو و یه برگ از تنهایی
من موندم و ...
منم اسطوره ی سنگی، با همان لبخند اغواگر، و خنجری که بوی مرگ می دهد از سلاخی شب های گذشته که در آن عشق را سر بریدند در قربانگاه واقعیت ... منم اسطوره ی سنگی ، با همان لبخند اغواگر ؛ مجالی هست ، دمی بنشین که اینجا سنگ خارا بس فراوان است ...
نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت
20:34 توسط مونا | |
| Design By : Night Skin |


