من و تو و یه برگ از تنهایی
من موندم و ...
دلم برایت تنگ شده ، به اندازه ی تمام قفس های قفل که هر روز خاطرات آخرین مرغ عشق را مرور می کنند ، و به اندازه ی تمام استکان های یخ کرده ی چای که نه مثل قهوه تلخ اند و نه مثل من سرد ، و به اندازه ی تمام تخت های خالی که حتی به قدِ من هم جا ندارند . دلم برایت تنگ شده ، نه به آن اندازه که قفس ها را دور بیاندازم و با استکانی چای تلخ ـ در حسرت یک خواب ـ به تخت خیره شوم و در سکوت اشک هایم را به نخ بکشم ... " دلتنگی ها کم نیست " نه ، مدت هاست دلم را به دوره گردی نابینا فروخته ام ... سوراخ جیب هایم چه زار می زنند ... تمام رازهایت را به دخترکان سر کوچه بخشیدم چقدر شادی به چشم هاشان می آمد و از دهانشان می رفت تا انتهای هر کوچه ی کهنه ی ابدی که روزگاری من را به تو می رساند و امروز به تنهایی ... دلت در در امتداد همین پیچ ها از جیب های پاره ام افتاد و سهم دخترکی شد چند ساله و من تا ناکجای این پس کوچه های پرت جیب هایم را سرزنش کردم که راز نگهدار نبودند ؛ و چقدر زار می زنند ...
| Design By : Night Skin |


