|
دلم برایت تنگ شده ، به اندازه ی تمام قفس های قفل که هر روز خاطرات آخرین مرغ عشق را مرور می کنند ، و به اندازه ی تمام استکان های یخ کرده ی چای که نه مثل قهوه تلخ اند و نه مثل من سرد ، و به اندازه ی تمام تخت های خالی که حتی به قدِ من هم جا ندارند . دلم برایت تنگ شده ، نه به آن اندازه که قفس ها را دور بیاندازم و با استکانی چای تلخ ـ در حسرت یک خواب ـ به تخت خیره شوم و در سکوت اشک هایم را به نخ بکشم ... " دلتنگی ها کم نیست " نه ، مدت هاست دلم را به دوره گردی نابینا فروخته ام ... + نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386 4:21 توسط مونا |
سوراخ جیب هایم چه زار می زنند ... تمام رازهایت را به دخترکان سر کوچه بخشیدم چقدر شادی به چشم هاشان می آمد و از دهانشان می رفت تا انتهای هر کوچه ی کهنه ی ابدی که روزگاری من را به تو می رساند و امروز به تنهایی ... دلت در در امتداد همین پیچ ها از جیب های پاره ام افتاد و سهم دخترکی شد چند ساله و من تا ناکجای این پس کوچه های پرت جیب هایم را سرزنش کردم که راز نگهدار نبودند ؛ و چقدر زار می زنند ... + نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386 18:52 توسط مونا |
|
| ||||||