تبليغاتX
من و تو و یه برگ از تنهایی

من و تو و یه برگ از تنهایی

قلمم بی تابه ، می نویسم از خودمون تند تند ، تن این کاغذ تب کرده ، می ترسم آتیش بگیره و بسوزیم ، خیلی از خودمون نوشتم و پرش کردم از اسم تو.
این بار نوبت این غریبه هاست که بسوزند ، نه قصه ی ما ، حتی اگر گفتنش گناه باشه ، ما که بارها و بارها سوختیم از سرمای شرم حرف های نگفته ، تو هم که گونه هات سرخ شده ، به سرخی این قصه ، سوختی ، از تب این کاغذ و از سرمای این شرم ، این دست و اون دست نکن ، قصه توی دست های منه ، سرخ و
هوس انگیز؛ پس حرفت رو بزن ، یه دوستت دارم که دیگه این حرف ها رو ندارهحالا چه تو بگی ، چه من
مگه فرقی هم می کنه ، ما که هر دو به یه جا می رسیم ، آخر این قصه بازم می رسیم به هم ...
پس بگو بذار همه ی این دنیا بدونن ، آخرش که تو می شی آدم و منم می شم حوا ، اما این بار من سیب رو گاز می زنم و تن کاغذی همشون آتیش می گیره از سرخی این قصه و پرتمون می کنن ، از این دنیا به دنیای خودمون .
حالا دیدی که هر دو باز هم به یه جا می رسیم ، آخر این قصه باز هم می رسیم به هم ، حالا چه فرقی می کنه ، چه توی این دنیاچه توی دنیای خودمون ؛ پس یا تو حرفت رو بزن یا بذار من یه گاز گنده به این قصه بزنم
سیبمون که دیگه به آخرش رسیده ...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 0:56 توسط مونا |


سفیدی این کاغذ به من طعنه می زند،
مثل سیاهی دستان کودک گردو فروش
و کبودی صورت آن دختر معصوم.
قصه امان به کجا رسیده بود؟
به انتهای این دنیا؟
شاید هم به آخر این جهنم سرد
این جهنم یخ زده ی ذهنم که متعفن شده
آتشی بگیران شاید ذهنم گرم شود.
فلسفه ی بی گناهی سفید این کاغذ
گناه سیاهی قلمم را فریاد می زند
اما چه فایده که من
گرم عشقبازی با دستان تو
پوسیدن نیلوفر را روی این لجنزار به تماشا نشستم
و چشمانم را به روی ضجه های یک فرشته
بستم، کبود شده از ضربه های وحشی باد .
آخ ذهنم سرد است!
آتشی بگیران شاید کمی گرم شود.
قصه امان به کجا رسید؟
به انتهای این برزخ
به عمق این شهر آفت زده ی بی تفاوت منگ
و من...
و تو ...
و ما...
به تماشای از بین رفتن باکرگی دخترکی معصوم ایستاده ایم
و دست می زنیم برای سکوت خفقان آور این خراب آباد
و باز هم غرق می شویم در این عشق اساطیری
که نخ نما شده از پا خوردن های مداوم
و...
آخ !...آتشی بگیران شاید کمی گرم شود این ذهن پوسیده
قصه امان به کجا رسیده بود؟ ...
...

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم مهر 1386 23:3 توسط مونا |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

اشک هایم را به نخ کشیدم و از گردنت آویختم ...
چقدر این مروارید های سیاه به چشمان خسته ات می آید....


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

اردیبهشت 1388

فروردین 1388
آذر 1387
شهریور 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386



پیوندها

ملوان خسته
خدایا شکرت برای اینکه ...
یک فنجان چای
ترشیده ها
دختر شرق
کاش شب دیدن تو همیشه یلدا بود
یاد باد آنکه ز ما وقت سفر یاد نکرد
تنهاترین
فوتولیا
شیطان تسبیح به دست
خزان.سرد
با یاد تو همیشه عمرم تموم نمیشه
ذهن رسپی
لیلا.ساسان
خلوت تنهایی من ...
ایرج جنتی عطایی
مونامور
DNA
ری را
دختری که سلام نمی کند
حرف های من با خودم
مترسک فیلسوف
شب_تنها
پارادیس
دل کوچولو
مرهم سکوت
دور از خانه ... یادداشت های شبلی
اتوبوس متروک
ناله های تنهایی من
خوشه تلخ
اشک های کاغذی
تنها برای تو
آدم عجیب
آقای ایکس بدون خانم ایگرگ
ای ستاره باورت نمی شود!!
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin