تبليغاتX
من و تو و یه برگ از تنهایی


من و تو و یه برگ از تنهایی

من موندم و ...

از در و دیوار این اتاق بوی تعفن می آید
بوی لاشهء مردهء یک روح
در یک جنگل خزه بستهء نمناک
که بود که به من می گفت تو مانند جنگلی ؟
اشتباه نمی کنم آری
این خود تو بودی
پس اکنون بیا به نظاره بنشین کویری ترین قطب این دنیا را
سوز سه تیغ آفتاب بر تنم سیلی می نوازد
تب آلودگی زوزهء باد گونه هایم را نوازش می دهد در این کویر عریان
آری این منم خشک و ترک خورده
بیا به تماشا بنشین نالهء خشک این کویر را ...


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 20:37 توسط مونا | |

چشمانم را بسته ام
سرم گیج می رود از ایم همه رنگ
که هیچ کدام رنگ من نیست
دیگر بی رنگ شده ام
آنگاه که بدون نگاهی به عقب
به جلو تاختی و مرا در غبار رها کردی ،
تمام وجودم بغضی شد به بزرگی دنیا
فراموش نکردم که لبخند بزنم به تمام این تماشا گران
که گویا موجودی می بینند از مریخ
تمام بغض هایم را خندیدم
حالا دیگر نه بغضی مانده و نه صدای ترک خوردن قهقهه ای .
آن روز که رفتی ، ثانیه ها نیز به من طعنه می زدند
و گویا همه اشن ایستاده بودند برای ریشخند کردن من ،
در آن لحظه که تمام وجودم تمنای بازگشت دوباره ات بود .
اما امروز گویا منطقم را در همین پس کوچه یافته ام
که حالا دیگر برای آمدنت فرصت می خواهم .
ای کاش کمی این ثانیه ها کندتر بگذرند
ای کاش کش بیاید این زمان وارفته ؛
به اندازهء ساختن یک " انسان " کش بیاید
به همان اندازه که " حوّا " آفریده شد .
توان من کم است برای چسباندن این تکه های شکستهء " خودم "
گیجم و مبهوت در یک برزخ رنگارنگ
ای کاش زمان کش بیاید
به اندازهء آفریدن " حوّا " ...

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 21:13 توسط مونا | |

نفس هایم سنگین شده است
مثل حضورم بر این دنیای خاکی
گویا من تنها موجودی از این نوعم در این خاکی
همه جا پر شده از وجوده " آدم "
که حتی لفظش بر زبانم سنگینی می کند
خسته ام از سنگینی این کلمه
خسته ام از این دنیای کوچک قفس
که برای من تنگ می نماید و من برای آن وزنی اضافی
خسته ام از این تکرار اجباری شبانه روز
که هنوز غروب ها دلتنگ اند
و هنوز شب ها طولانی
و هنوز کلماتی که برای بودن باید بر این برگه ها جان بسپارند
و چه واژهء نامفهومی است مرگ برای این مردم
که حتی با گفتنش محک.مت می کنند به پوچی
و من اکنون پوچ ترینم میان این همه زنده
و غریبه ام با این قفس خفقان آور .
اگر قبلاً به شوق بازگشتش لحظه ها را می شماردم
اکنون به عشق رجعتم لحظه شماری می کنم
که این آدم های از جنس دود و پر غبار برایم بسیار دورند
واژه هایم از جنس سنگ اند و
از نوک این قلم به سمت ذهنم پرتاب می شوند
دیگر حتی خسته ام از این نوشتن های سخت
که یک بار هم پاسخم را نمی دهند این نوشته ها
که " پایان کجاست ؟ من خسته ام ، انتها کجاست ؟ "
...

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 0:31 توسط مونا | |


Design By : Night Skin