تبليغاتX
من و تو و یه برگ از تنهایی

من و تو و یه برگ از تنهایی

گلویم از بغضی سنگین است

بغضی که به اندازهء تمام پنجره ها عمر دارد

 ساکت ، خفه ، خاموش

و من سرگردانم در انتهای بی پایان این برهوت تنهای

به دنبال دامنی ، شانه ای

تا گره باز کنم از دل تنگم

تا که سیلاب بی آب اشک هایم روان شود

که شاید سبک شود

کوله بار سنگین دلم ...

اما گویی اینجا تنهایی نیز، تنهاست

کس نمی داند که پایانش کجای این برهوت گم شده است

آیینه ها هم گم شده اند

سکوت و سکوت و سکوت

وهمی خفقان آور ، دردی عریان

نه عریان ، بلکه پیچیده در پوشش عریانی

دردی پنهان ، خفته اما عصیانگر

هر لحظه خود را به دیوار می کوبد

و من می لرزم از کوبش های مکرر این درد سرد

اما روزی خواهد آمد که دیگر تنهاییم حتی بر این برگه ها نیز نمی ماند

شاید آن روز ، روز پس فردای روشن تو باشد

و شاید دیروز غم انگیز شب گور من ...

..

.

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم تیر 1386 13:8 توسط مونا |


دلم تنگ دوباره

دلم تنگ هوای تو رو داره

صدای تو تو گوشمه

نگاه تو تو ذهنمه

اما ای دل بیچاره نمی دونه کجایی

نشسته چشم به راهت

به راهی که نمی دونه از کجا میاد و کجا می ره

فقط منتظره نمی دونه که میای یا نمیای

نمی دونه که اونو می خوای یا نمی خوای

دلم پره از تمام این گلایه ها

بس که توی این تنهایی های گنگ

لحظه ها رو تند تند گذروندم

آینده ام رو امروز کردم و امروزم رو دیروز می کنم

بدون هیچ خبری از دستات

که حتی نمی دونم مثل دستای من

سرما رو به همراه دارن

یا مثل قلبم از عشق گرم

دلم تنگ برات اونقدر که شعرم یه شعر بی آهنگ

دلم تنگ اونقدر که نمی دونم این خود منم که آخر این شعر گنگ

دارم می شکنم و تیکه تیکه هام رو توی این خلإ بی معنا

رها می کنم

دلم تنگ برات ای کاش تو هم مثل من

به اندازهء یه دنیا دلتنگ باشی ...

... 

+ نوشته شده در شنبه نهم تیر 1386 16:32 توسط مونا |


 

دوستت دارم را بارها از زبانم شنیدی

هر بار یک معجزهء تکراری

تو نیز بارهاگفته بودی " دوستت دارم "

چه فایده که اینگونه آهسته و بی صدا ترکم می کنی !؟

همچون مسافری غریب به غربت دلم پا گذاردی

آن روز آسمان غربت رنگ " آشنایی " به خود گرفت

گفتم بمان تا نه تنها باشیم و نه غریب

اما تو مسافر بودی و عازم دیار فرار

تو رفتی و جای پایت در صفحه صفحه های زندگیم

نقش یک عشق ناتمام را حک کرد

اشک هایم را بدرقهء راهت کردم که شاید آن مسافری باشی

که روزی باز می گردد

افسوس ! اشک هایم در راهت خشک شد بدون اثری

جز ذره ذره محبت که با اشک های پشت سرت

بر زمین نمناک جان می داد

اکنون من جای پایت را بر زمین زندگیم یادگاری دارم

اما تو حتی قطره ای از این عشق شور را با خود به همراه نبردی

چه آسوده رنگ فراموشی بر چهرهء عشقمان نشست

حال همان شد که تو خواستی

ای کاش به قلبت اعتماد می کردی

که ستونش را از عشق بنا نهاده بودم

اما تو ... افسوس و افسوس و افسوس ...

..

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم تیر 1386 21:38 توسط مونا |


ماه متولد شد و چشمان دختر لحظه حظه های اوج آن را دنبال کرد . چشمان کسی را بر آن می دید . کارش انتظار بود و انتظار .قلبش نا آرام بود و ذهنش مغشوش . آرامش ماه حالش را دگرگون می کرد .

۲۰ بار ۳۶۵ را از اول طی کرده بود و اکنون به این لحظه رسیده بود . لحظه ای بین ترس و عشق . ترس از اینکه با تولد خورشید باید شمارهء دیگری به این تکرار حلقه وار بیفزاید و شاید باز هم در این فردای نو که دگر باره رنگ تکرار امروز و بوی کهنهء دیروز را خواهد گرفت او را نبیند که وعده داده بود دستانش را خواهد گرفت و قلبش را لمس خواهد کرد و عشقشان بر جرگهء لحظه ها نوشته خواهد شد .

" شاید امروز توانش ۱۳ برابر شده باشد برای نگهداری قلبم حال که ۱۳ را بارها شمرده ام به علت تقدیسی که در چشمانش دارد و خواستم به دنیایی ثابت کنم که او راست می گوید : ۱۳ پاک تر از آن است که به نحسی کلاممان آلوده اش کنیم . "

باز هم انتظار و انتظار تا جایی که دیگر تمام نیمکت ها روزشان را به عشق دیدن دختر آغاز می کردند .

اشک در چشمانش حلقه زد باز هم یک روز دیگر به این روزهای کسل کنندهء مرگ آور افزوده شد و او نیامد . ای کاش می توانست قلبش را به او بدهد تا دیگر ناتوانی بهانهء جداییشان نباشد . 

بار دیگر به خانه بر گشت و از پشت تن سرد و شیشه ای پنجره به ماهی چشم دوخت که تنها میعادگاه شبانه اشان بود . اینقدر به ماه نگاه کرد تا دیگر خود نیز به سوی ماه بالا رفت و جسمش مانند سطح یخ زدهء ماه سرد شد ....

روزی دیگر آغاز شد اما دیگر دخترک نبود که شماره ای بشمارد . اما این بار نیمکت ها پسری را دیدند که سرگردان به دنبال جای پای دخترک می گشت غافل از اینکه دخترک دیگر در این زمین تنگ نیست و جای پایش بر ماه حک شده است و اینبار او بود که لحظه لحظه ها را تاریخ می زد به انتظار دختر ...

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386 19:8 توسط مونا |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

اشک هایم را به نخ کشیدم و از گردنت آویختم ...
چقدر این مروارید های سیاه به چشمان خسته ات می آید....


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

اردیبهشت 1388

فروردین 1388
آذر 1387
شهریور 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386



پیوندها

ملوان خسته
خدایا شکرت برای اینکه ...
یک فنجان چای
ترشیده ها
دختر شرق
کاش شب دیدن تو همیشه یلدا بود
یاد باد آنکه ز ما وقت سفر یاد نکرد
تنهاترین
فوتولیا
شیطان تسبیح به دست
خزان.سرد
با یاد تو همیشه عمرم تموم نمیشه
ذهن رسپی
لیلا.ساسان
خلوت تنهایی من ...
ایرج جنتی عطایی
مونامور
DNA
ری را
دختری که سلام نمی کند
حرف های من با خودم
مترسک فیلسوف
شب_تنها
پارادیس
دل کوچولو
مرهم سکوت
دور از خانه ... یادداشت های شبلی
اتوبوس متروک
ناله های تنهایی من
خوشه تلخ
اشک های کاغذی
تنها برای تو
آدم عجیب
آقای ایکس بدون خانم ایگرگ
ای ستاره باورت نمی شود!!
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin