|
« چه غمگینانه عشقت رنگ عادت گرفت ...» این را تو گفتی درست زمانی که دستانم سردترین روزگارانش را می گذراند و قلبم در تب می سوخت چه بی رحمانه دوست داشتنم را رنگ وابستگی زدی این را من گفتم هنگامی که در هراس رفتنت بودم غافل از اینکه تو نیز خواهی رفت من رنگ گذشته ها را خواهم گرفت و تو هر لحظه آینده تر خواهی شد من کهنه تر می شوم و تو هر لحظه تازه تر می شکفی . زمانی دستانم را طلب کردی تا وسعت عشقت را در قلبم بگذاری دیگر دستانم را به تو نخواهم داد اکنون در دریای تو غرق شده ام هرگز نمی خواهم با گرفتن دستانت تو را به مرگ عشق محکوم کنم اشک هایم را به جرم تکرار محبت اعدام خواهی کرد اما بگذار برای آخرین بار عشقم را فریاد بزنم و تو نیز صدایم را د قلبت حبس کن « دوستت دارم ... » + نوشته شده در چهارشنبه سی ام خرداد 1386 2:22 توسط مونا |
به چشمانش نگاه کردم . آرام بود و بی احساس . دستانش اما سرد بود و صدایش می لرزید . بغضی تمام وجودم را پر کرده بود ؛ بغضی به اندازهء یک گلدان شمعدانی. " آخه چرا ؟ مگه من چی کار کرده بودم ؟ تنهام نذار . خواهش می کنم . " دستانش را از من ربود . نگاهش فراری شد از چشمان شناورم . صدای زیبایش بار دیگر تمام وجودم را به تمنا در آورد . " دیگه نمی خوام ببینمت . برو دیگه دوست ندارم . دیگه نمی خوامت . " این بود آخرین ضربهء کلامش و سپس من بودم تنها ، ایستاده میان هزاران علامت سؤال ، شناور در خلأیی از پوچی . چشمانم را از راهی که رفته بود برگرفتم اما قلبم را بی اختیار در همان کوچه و سر همان پیچ جا گذاردم . گذشت ثانیه ها و تکرار و تکرار ... لحظاتی که به اندازهء تمام کوچه ها کش آمده بودگذشت . با دلی لرزان از کوچهء آرزوهایم گذشتم . صورت زیبایش را در قاب خستهء یک عکس روی دیوار خانه ای دیدم که روزی کعبهء موعودم بود . حال او دیگر مرا تنها گذاشته و رفته است . و من همانجا و در همان کوچه ، زیر همان دیوار به خاک سپرده شده ام . اکنون این قالب ، تهی از من است و یک سؤال در پوچی این قاب پژواک می یابد : " چگونه توانست مرا در این خاک بی معنا و بی پایان تنها بگذارد ؟ " + نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386 14:42 توسط مونا |
آسمان بارانی است ، آسمان دل من اما ابری است ، نخواهد بارید ابرش بغض نیست ، کینه نیست تنگ است چون تنگ بلور ماهی دل من دریا نیست کوچک است ، آن قدر کوچک که وسعت عشقت را نمی گنجد دل من حوضچه نیست که ماهی چشمانت را در آن نگاه دارم دلم کوچک است اما دنج آنقدر کوچک که اشک هایت را در آن جا بدهی و هرگز لبریز نشود آن قدر کوچک که تنهاییت را پنهان کند و دم نزند دل من می خواهد قفس سخت دل تو نشود می خواهد دلت را پرواز دهد تا که آزادی را خوب مزمزه کنی و آگر گاهی خواستی ، زخم تنهاییت را درمان کنی و باز هم برگردی دلم با تمام وجود تو را می خواهد و می خواند اما ساکت ، تا تو را در رهایی تماشا کند و گه گاهی پناهی باشد برای اشک های بی پناهت تو آزادی ، رهایی ، پرواز کن و اگر خواستی ، دل من به آندازهء وسعت عشق جایی برای حضور دوبارهء چشمانت دارد + نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386 14:24 توسط مونا |
چقدر خسته ام ، چقدر گیجم خسته از این انتظار ، از انتظار برای چشمانت که بی هیچ دلیلی با حالتی کودکانه از من می ربایی اش چقدر گیجم از این فرار بی دلیلت به علت من از من گذشته ای اما چه بی سبب من در تو جا مانده ام برایت بارانی شدم و باریدم تو شکفتی اما پنهان امیدم را روی لحظه لحظه های بودنت حک کرده ام؛ اما تو نیستی که شعر امید را از دستانت بخوانم برای من از من فرار می کنی عشقت پاک و زیباست می دانم من عشقت را در قلبم نهادم و قلبت را به تو باز گرداندم غافل از اینکه قلبم را در دستانت جا گذارده ام اکنون قلبم در دستان تو می تپد قلب تو نیز در سینه ات می تپد پس عشقمان را دو بار زندگی کن ... .. . + نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386 11:17 توسط مونا |
|
| ||||||