|
می بینی کار دنیا برعکسِ یه روزی تو محرم رازبودی و حالا شدی راز مگو می بینی کار دنیا برعکسِ همونایی که یه روزی حرفاشونو با تو می زدن حالا حرف تورو می زنن می بینی کار دنیا برعکسِ یه روزی حلال مشکلات بودی و حالا شدی مشکل بدون حل می بینی کار دنیا برعکسِ همونایی که یه روزی نذاشتی رگشونو بزنن دارن رگتو می زنن چقدر برات سخته ببینی کسایی زیر پاتو می کشن که یه روز زیراشونو محکم کردی؟؟؟؟ چقدر برات سخته ببینی اونایی غرقت می کنن که یه زمانی قایق نجاتشون بودی؟؟؟؟ می دونی باید با این دنیای وارونه چی کار کرد؟؟؟؟ .... ... .. . اگه جوابی داری برای سئوالای بالا برام بنویس......
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388 0:6 توسط مونا |
دخترک کنار ساحل نشسته بود ... . عاشقش بود اما اون نمی دونست.... . دیگه نتونست ببیندش اما تا ابد اولین و آخرین نگاه دخترک روی تک تک اجزائش حک شد ....جزیره آتیش گرفت ....
ادامه مطلب + نوشته شده در سه شنبه چهارم فروردین 1388 23:40 توسط مونا |
شب .. تب .. هذیان درد .. مرگ .. گریه تو .. او .. تنها .................... آن مرد رفت آن مرد در باران چشمانت رفت او .. تو را .. تنها .. گذاشت گریه در چشمانت جان می گیرد او .. تو را .. تنها .. گذاشت نگاهت هذیان می بارد او .. تو را .. تنها .. گذاشت التهاب تب بر صورتت گل می زند او .. تو را .. تنها .. گذاشت درد زنده می شود در وجودت او .. تو را .. تنها .. گذاشت شب چشمانت آغاز می شود ـ تیره و تار ـ او .. تو را .. تنها .. گذاشت مرگ جان می گیرد ... آن مرد ......... رفت .... ... ..+ نوشته شده در جمعه یکم آذر 1387 19:31 توسط مونا |
می ترسم ... می ترسم از بی تو ماندن ، بی تو مردن از وهم شب های تنهایی ؛ کابوس رفتن تو ، ماندن من ... می ترسم از این بستر بی تو ، تو بی من در آغوش دیگری ... می ترسم از هم خوابگی با خیال تو، تو با دیگری ... می ترسم از این تخت خالی ، آغوش خیالی اشک سرد ، گریه ی درد توی بی من ، منِ بی تو در بستر تب دار یک مرد ... ... تو آمده ای و بالشم هنوز خیس است از اشکِ ترس ترس رفتن تو ، ماندن من ... .. . + نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387 12:1 توسط مونا |
آهای یکی اینجا داره غرق می شه ... اما واقعیت اینه : همیشه توی ذهن مردم غرق می شیم دریا فقط یه سرابه.... + نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 23:5 توسط مونا |
تقدیم به بانو که جای خالیش افسرده است ...
بانوی شب های خالی ، همدم شب های تنهای من نیستی که دستانت گهواره ام باشد ؟ اشک هایم را به کدامین دست بسپارم حالا که دیگر جواب دیوانگیم خاموشی است؟ کلماتم سردند و خسته و ناتوان شب هایم دردند و قربانگاه افکار نمی دانم به کدامین گناه فاش نکرده مجازاتم می کنی ؛ گفته بودی بازمی گردی و اکنون.. رفته ای !!! چه کنم با این همه حرف که سرزنشم می کنند؟ چه کنم با این همه بغض که چون خوشه های تلخ و عذاب آورمی بلعم و روزی ریشه های مرا چون درختی پیر می خشکانند... هم نام من ، باران را به خاطر داری ؟ آن شب که نه من باریدم و نه تو و آسمان تقاص سنگینی ما را پس داد و یکی شدیم با آسمان و باران ... بانوی شب های خالی ، همدم شب های تنهای من سکوتم را بشکن برگرد ... + نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387 7:44 توسط مونا |
وای ! شکست ... اشک ... ریخت ؛ آینه ها می خندند به هجوم گنگ تنهایی ، می گریم ... برای تکه های شکسته تصویرم ، پژواک عدم ، طرحی غمگین و ترک خورده ، پوزخندی به کشیدگی جدایی ، خرده هایی به وسعت تو ، که بی صداتر از اشک ها فریاد می کنی ... خاموش می گریم ، آینه ها غوغا می کنند وای ! باز شکست ... + نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 23:25 توسط مونا |
فنجانم خالی است چشمانت را سر می کشم که هنوز هم کودکانه از من فراریند و چه طعم شیرینی دارد این نگاه مشوش داغ و چه می خندد این قهوه ... بیدار که می شوم نه فنجانی هست و نه چشمی یخ می کنم ، سست می شوم ، می بازم نگاهم به تمنای نگاهت باز می خوابم ... + نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387 21:3 توسط مونا |
منم اسطوره ی سنگی، با همان لبخند اغواگر، و خنجری که بوی مرگ می دهد از سلاخی شب های گذشته که در آن عشق را سر بریدند در قربانگاه واقعیت ... منم اسطوره ی سنگی ، با همان لبخند اغواگر ؛ مجالی هست ، دمی بنشین که اینجا سنگ خارا بس فراوان است ... + نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386 20:34 توسط مونا |
روی عکست با خط میخی نوشتم قلب و به سینه ام سنجاق کردم ... آخ ... نمی دانم این درد سوزن است یا درد نبودنت ؟!! از وقتی که رفته ای ، سینه ی بی قلبم را بخیه می زنم ... + نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386 20:29 توسط مونا |
|
| ||||||